«آرزو»
میهمانپذیرتان شلوغ
پیرزن کنار در
ایستاده بود
در دلش
آرزوی فیش یک غذا
یا نه لقمه ای،
یا که تکه نان کوچکی
تبرک از شما
نیم ساعتی گذشت
یک نفر رسید
پیرزن به آرزوی خود رسید
ظهر بود و باز
در حرم فرشته می وزید
سه روزي رفته بودم تهران، براي دوازدهمين دوره كتاب سال كودك ونوجوان "سلام". كتاب "كفش تق تقي دارم" ليلي برنده شده بود و من رفته بودم تا جايزه اش را بگيرم. سفر خوبي بود. به ديدار استادم مصطفي رحماندوست عزيز در انتشارات امير كبير رفتم. در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان دقايقي را با اسدالله شعباني و بابك نيك طلب سپري كردم در نشريات رشد با ناصر كشاورز و شكوه قاسم نيا گفتگو كردم و ساعتي هم درباره مجموعه جديم با نام "شايد همين اطراف باشد" با تصويرگر احتمالي اش مجيد ذاكري يونسي حرف زدم .در روز برگزاري مراسم هم البته خيلي از دوستان خوبم را كه همه از خوبان ادبيات كودك اند را زيارت كردم: فرهاد حسن زاده، پروين علي پور، فاطمه مشهدي رستم، رضي هيرمندي،فريبرز لرستاني، شاهين رهنما، كبري بابايي، حسين احمدي - بعد از سالهاـ مجيد ملامحمدي ، محمود پوروهاب، مسلم ناصري، هدا حدادي، عباس تربن، تهمينه حدادي، عبدالله حسن زاده- روحاني خوش فكر و دوست داشتني- زيتا ملكي، شهرام اقبال زاده ، حسن فتاحي،حميد گروگان و...
ساعت هاي زيادي از سفرم را با علي، حسين و حسن فاطمي بودم و مهم تر از همه با قدرت ا... ذاكري مترجم تواناي زبان و ادبيات ژاپني كه بي شك آينده اي روشن دركار ترجمه دارد. اما نتايج كامل جشنواره: برگزيدگان كتاب سال "سلام"
آن كه آفريده اين زمين و اين زمان
من دلم گرفته از زمينيان
لطف كن مرا ببر به آسمان.....
راحت شد.

من چه قدر خسته ام
مثل يك درخت پير.
روي شانه ام پرنده نيست
خسته ام،
بر لبنم دو چكه خنده نيست
خشك و خشك و خشك
پس كجاست؟
برگهاي سبز من
پس كجاست جيك جيك هاي شاد
روي دست هاي سبز من
در ميان شاخه هام
لاي لاي باد
كاش مي پريدم و پرنده مي شدم
دور مي شدم
دور دور دور
خسته ام
اين زمين براي من زمين نمي شود
کتاب من با نام: "خسته نباشی خدا جان"
کتاب خانم خیامی"کفش تق تقی دارم"
هر دو کتاب از انتشارات شکوفه( انتشارات امیر کبیر)
برای مجموعه شعر نوجوانم با عنوان " شاید همین اطراف باشد" باز هم در (انتشارات امیر کبیر) قرارداد بسته شد.
و همچنان کتاب "آنی مانی" در (انتشارات مدرسه) بعد از دو سه سالی در انتظار چاپ شدن خاک می خورد.
آخرین خبر هم چاپ کتابی از خانم خیامی در "تاجیکستان" است که "شاعره محمد" آن را به تاجیکی برگردان کرده است نام کتاب هم هست "بازی انگشت ها"
"ابتدای یک شعر تازه ام"
...حالا کلاغ قصه بر می گشت
از انتهای عصر یک روز زمستانی
و بال می زد
بال می زد
بال....
اصلا یادم نبود: عباسعلی سپاهی یونسی.
۲۰/ ۱۰ /۱۳۵۴
تولد روستای یونسی.( البته حالا مثلا شهر شده است)
شب كه مي شود
دزدها به كوچه مي زند
قفل ها بريده مي شود
هر چه توي يك مغازه هست بار مي شود
صبح زود زود
مي رسد مغازه دار و داد مي زند
واي هرچه داشتم نداشتم تمام شد
بعد زنگ مي زند
بعد هم شكايت و پليس و جستجو
دزدها در آن طرف
هر كدامشان براي سهم خود
نقشه مي كشند
مثل اين كه باز هم كم است
سهم هر كسي
شب كه مي شود
دزدها ....
*عباسعلی سپاهی یونسی
"عروسك گنده"
مادرم دستم را مي كشد
تند تند راه مي روم
مي رويم آن طرف خيابان
مادر بادمجان مي خرد
با سيب زميني
با هويج
من دلم آن طرف خيابان را دوست دارد
آن مغازه عروسك فروشي را
با عروسك گنده اش
كه از قد من هم بزرگ تر است
همان كه خيلي هم گران است
مادرم مي گويد
بعدا مي خريم
ولي مي دانم يك بچه آن را امروز مي خرد
يكي كه مادرش قبلا به او گفته بعدا مي خريم